خرید بک لینک

نگاهم کرد و گفت: می دونی رنج کشیدنت از چیه؟ و بعد در حالی که پک عمیقی به سیگار اشنویش میزد ادامه داد: پسر جون تو به آن چیزایی که نباید بسیار می اندیشی. با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم: سرم بازار مسگرهاست, اگه خودمم بخوام نمی تونم نشنوم. دلم مدام با خودش حرف می زنه هی میگه هی میگه, منم از بس که میشنوم چنگی بهش می زنم و تشر میرم بهش و میگم دیگه بسه دیونم کردی. اینو که میگم کمی آروم میگیره اما... دوباره با لبخندی معنا دار پکی به سیکارش زد و به آرامی تفاله

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 17:24

دگر بار قطار زندگی به ایستگاه پاییز رسید.ایستگاهی که با خود غم ها و شادی های زیادی را به دنبال دارد. ایستگاهی با رنگهای زیبای برگهای درختان . ایستگاهی که در آن شروعی برای خیلی از نو سواران این قطار به منظور تجربه آموختن و درس زندگی یاد گرفتن است. این قطار سالیان سال است که در حال حرکت است و در ایستگاه های مختلفی چون بهار و تابستان و زمستان و پاییز زیبا توقفی دارد و دگر باره به حرکت خود ادامه می دهد. چه بسیار همراهانی که در ایستگاه های مختلف پیاده شدند و می شوند و چه همراهان تازه ای که برای اولین بار سوار این قطار می شوند. مهم رفتن و لذت بردن از مناظر این قطار است, هر چند که بعد از اولین سال تکرارهایی بیش نیستند اما می شود همین تکرار های مناظر را با چشم لذت تماشا کرد و در هر دور قطار جاهایی را که به چشم نیامده اند را با دقت بیشتری دید. و چه خوب است که وقتی بخواهیم در ایستگاه مورد نظر خودمان پیاده شویم صندلی را که بر روی آن سالها نشسته بایم را تمیز و مرتب به دیگر مسافران از راه رسیده تحویل دهیم بدون خط خوردگی و نوشتن یادگاری های زشت. (بلندکردار پاییز 1402) + نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:28 توسط اکبر بلندکردار  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 19:56

صفحه بندی